تأملات

وبلاگ شخصی علی مراد

تأملات

وبلاگ شخصی علی مراد

۴ مطلب با موضوع «روزمره های یک دانشجوی مهاجر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

صبح‌ها بعد از انجام کارهای روتین روزانه، برای رفتن به محل کارم آماده می‌شوم. نه فقط سر کار که تقریبا همه جا را با اتوبوس می‌روم. پارسال که تازه به فلورانس آمده بودم، یک کارت اتوبوس یکساله خریدم. قیمتش ۱۸۵ یورو یعنی حدود هفتصدهزار تومان بود. با این کارت می‌توانم به طور نامحدود سوار تمام خطوط اتوبوس و تنها خط تراموای فلورانس شوم. البته اوایل بلیط‌های نود دقیقه‌ای استفاده می‌کردم. قیمت بلیط نود دقیقه یک یورو و بیست سنت است. یک تکه کاغذ مستطیل شکل که با دستگاهی که داخل اتوبوس هست ساعت سوار شدن روی آن چاپ می‌شود. با این بلیط از زمان نوشته شده روی بلیط نود دقیقه می‌توانیم از تمام خطوط اتوبوس و تراموا استفاده کنیم. آن روزها سعی می‌کردم کارم زود تمام شود که با همین بلیطی که رفته بودم برگردم. در صورت نداشتن بلیط، مامورهای کنترل بلیط پنجاه یورو جریمتان خواهند کرد. البته خیلی از بچه‌ها جریمه را پرداخت نمی‌کنند ولی یک روزی یک جایی کارشان گیر خواهد کرد و باید همه را دوبرابر پرداخت کنند. 

یک مدل بلیط دیگر، بلیط اس‌ام‌اسی است. من تا حالا استفاده نکرده‌ام ولی می‌دانم که با ارسال پیام هزینه بلیط از اعتبارت یا حساب بانکیتان کم شده و یک اس‌ام‌اس برایتان ارسال می‌شود. همین اس‌ام‌اس را می‌توان به عنوان بلیط به مامور کنترل نشان داد. این نوع آخر بلیط بهترین نوع برای جعل شدن توسط بچه‌های ایرانی است. اس‌ام‌اس‌هایی می‌سازند و نشان مامور کنترل می‌دهند. البته همین چند وقت پیش یک بلیط یک ساله جعلی را هم در خانه یکی از دوستان زیارت کردم.

 اتوبوس‌های فلورانس معمولا مسیر رفت و برگشتشان یکی نیست. یعنی به جای اینکه روی همان مسیری که می‌روند برگردند، یک دایره طور در شهر می‌زنند. علت مهم این این مسئله باریکی زیاد خیابان‌ها است. باریکی خیابان ها تاثیر مهم دیگری هم دارد. با کوچک ترین ساخت و ساز یا تعمیری مسیر حرکت اتوبوس‌ها عوض می‌شود. در هر ایستگاه اتوبوس تابلویی کاغذی یا دیجیتالی هست که مسیر اتوبوس‌ها و ساعت حرکت هر خط را نشان می‌دهد. بسیار پیش می‌آید که کاغذی روی تابلو نصب شده که از فلان تا فلان تاریخ مسیر فلان اتوبوس تغییر خواهد کرد. یک بار خوش و خرم از خانه بیرون آمدم که به دانشگاه بروم و دیدم که ایستگاه اتوبوس دم خانه‌ی ما بدون هیچ اطلاع قبلی «به طور موقت غیرفعال است» و مجبور شدم ۱۵ دقیقه پیاده بروم تا به ایستگاهی دیگر برسم. علاوه بر ساعات حرکتی که روی تابلوی هر ایستگاه است، می‌توان از اپ اتوبوسرانی هم استفاده کرد. اپ اتوبوسرانی برخلاف تابلوهای کاغذی آنلاین است و یا توجه به حرکت اتوبوس مدام به روز می‌شود و ساعت دقیق رسیدن اتوبوس را نشان می‌دهند.

 از خوابگاه ده دقیقه پیاده می‌روم و به ایستگاه خط شش می‌رسم. این فصل گرم‌ترین فصل سال است و هوای بیرون غیرقابل تحمل. اما خوشبختانه همه اتوبوس‌ها کولر دارند. بسته به ترافیک از سی تا چهل و پنج دقیقه توی راه هستم. پانزده دقیقه تا مرکز شهر و بقیه از مرکز شهر تا کمپو دی مارته campo di marte. در راه یا موسیقی گوش می‌دهم یا کتاب می‌خوانم. کتاب‌های هنر درمان و شهرفرنگ اروپا را در همین خط شش خواندم. کنسرتو ویلن‌های وینیاوسکی را هم فقط در همین راه گوش دادم. بیشتر صندلی‌های وسط اتوبوس با علامت یک فرد عصادار برای معلولین و افراد مسن رزرو شده. من همیشه نصفه عقب اتوبوس می‌نشینم. ناخودآگاه است. فکر کنم چون در ایران عقب بخش زنانه بوده و همیشه مجبور بوده ام نصفه جلو اتوبوس بشینم چنین تمایلی پیداکرده‌ام. 

هر سفر درون‌شهری در فلورانس حکم شرکت در یک تور گردش‌گری را دارد. از پیچ پیچ راهروهای خوابگاهی با قدمت تاریخی و معماری شگفت انگیز بیرون می‌روم. بعد از کنار ستون سَن فِلیچه san felice رد می‌شوم. ستونی سنگی به ارتفاع نه و نیم متر که به یاد یکی از جنگ‌های قرن شانزده در این میدان کوچک نصب شده. از ضلع جنوبی میدان سنت اسپریتو santo spirito و بازار صبحگاهی‌اش رد می‌شوم. هیچ وقت نتوانسته‌ام در مقابل وسوسه رد شدن از وسط بازار مقاومت کنم. راهم را کج می‌میکنم و از وسط بازار رد می‌شوم. دو غرفه را از همه بیشتر دوست دارم. آقای گل‌فروشی که کاکتوسم را از آن خریده‌ام. کتابفروشی که کتاب‌های دست‌دوم بسیار زیبایی دارد.

 اتوبوس اول از همه از روی پل کارّایا carraia رد می‌شود. سمت راست منظره پل سن ترینیتا san trinita و پونته وکّیو ponte vecchio است و سمت چپ  بازی آسمان و آب با رنگ‌ها. بعد از پل اتوبوس برای پنج دقیقه از بافتی عبور می‌کند که عمده ساختمان‌هایش دست کم ارزش ده دقیقه توقف و تماشا دارند. البته جدای از برج کاخ وِکّیو و گنبد کلیسای جامع که از وسط ساختمان‌ها با آدم قایم باشک بازی می‌کنند. 

از اینجا به بعد برای منی که مسیر هر روزه‌ام است جذابیت چندانی ندارد. چشمم را می‌دهم به کتاب و گوشم را به صدایی که اسم ایستگاه‌ها را اعلام می‌کند. گهگاهی سرم را بالا می‌آورم و مردم را نگاه می‌کنم. فصل گرما است و عمده لباس‌ها تاپ، نیم‌تنه، تیشرت، شلوارک و شرت جین است. جلوی در وسط، جایی برای ویلچر پیش‌بینی شده که بیشتر اوقات مسافرها برای گذاشتن چمدان از آن استفاده می‌کنند. تقریبا روزی نیست که یک توریست آمریکایی آن وسط نباشد. کلا اتوبوس‌های فلورانس یک پا گفتگوی تمدن‌ها هستند و اینجا صدای حرف زدن به هر زبانی شنیده می‌شود، چه از مسافرین و چه مهاجرینی مثل من. دیروز یکی از خیابان‌ها بسته بود و اتوبوس حدود ده دقیقه در ترافیک ماند. دو خانم حدود چهل و پنج ساله که جلوی من نشسته بودند و به زمین و زمان غر می‌زدند. قرارهایشان را پس و پیش و برای اینکه دیر نرسند برنامه‌ریزی می‌کردند. به حرف‌هایشان گوش کردم و هرچه را نفهمیدم در گوگل ترنزلیت سرچ کردم. راه جالبی برای یادگرفتن مکالمات روزمره ایتالیایی بود.

 ایستگاه رمتزینی ramazzini پیاده می‌شوم. به محض پیاده شدن هوا مثل شعله‌‌ی آتش توی صورتم می‌خورد. از روبروی یک فرش فروشی ایرانی رد می‌شوم. کنارش داروخانه را با دستگاه اتوماتیک فروش کاندومش می‌بینم. و درنهایت به محل کارم می‌رسم.

کانال تلگرام

  • علی مراد
  • ۰
  • ۰

صبحگاه

من در یک خوابگاه دانشجویی زندگی می‌کنم. یک سوییت حدودا چهل متری که با هم اتاقیم ذکریا اهل آنگولا در آن زندگی میکنیم. تخت‌هایمان کنار هم است و فقط یک دراور بین ما فاصله انداخته. این چند روز او نیست و اتاق دربست در اختیار من است. راحت هر کاری بخواهم می‌کنم. برای همین مثل همیشه نیاز نیست موسیقی صبحگاهی‌ام را با هدفون گوش کنم. سمت راست یک اپن نازک و کوتاه به موازات تختم هست که آشپزخانه را از اتاق جدا می‌کند. لپ‌تاپم را روی آن می‌گذارم و باصدای بلند هر چیزی که بخواهم گوش می‌دهم.

از تختم که یک قدم جلوتر بروم میتوانم بپیچم داخل آشپزخانه. سمت چپم یک میز و دوتا صندلی داریم و سمت راست ظرفشویی، گاز و ماکروویو. آشپزخانه ما تنها آشپزخانه‌ای در کل خوابگاه است که ماکروویو دارد. این ماکروویو و کلی ظرف و ظروف، چیزهایی هستند که از قبلی‌ها به ما ارث رسیده‌. دانشجوها معمولا به همان اجاق‌های دوشعله برقی که همه دارند قناعت می‌کنند. ولی خوب آب نطلبیده مراد است و من تقریبا همه وعده‌های غذایی را با استفاده از ماکروویو آماده می‌کنم. البته صبحانه نیازی به ماکروویو ندارد. همینطور که لپ‌تاپ برای خودش می‌خواند، صبحانه را آماده می‌کنم. صبحانه یا کورن فلکس غنی شده است یا املت. کورن فلکس غنی شده فرمولی است که خودم ابداع کرده‌ام. کورن فلکس ذرت، شیر، عسل، گردو، موز و گاهی هرچیز دیگری که دم دستم بیاید. املت را به دو روش درست می‌کنم. یا با گوجه یا با پاسّاتا. پاسّاتا به گوجه‌های آماده‌ای گفته می‌شود که برای آشپزی به خصوص برای سس پاستا استفاده می‌شود. پاسّاتا گوجه خالی نیست. طعم‌های مختلفی دارد. پاسّاتای ریحون، فلفل قرمز، زیتون و یا کدو و بادمجان. البته املت با دوتای اولی از همه بهتر می‌شود. 

ایده شروع موسیقی صبحگاهی را از یک پیانیست گرفتم. می‌گفت که هر روزش را بانواختن یک پرلود و فوگ از باخ شروع می‌کند. من هم اول فقط باخ گوش می‌دادم. و می‌گفتم روزی که با باخ شروع شود چیز دیگری است. الان پلی لیستم متنوع‌تر شده. حدود چهار روز در هفته موسیقی کلاسیک، و بقیه پاپ یا رپ ایرانی مثل سیاوش شمس و داریوش یا هیچکس. صبحانه که آماده می‌شود، لپ‌تاپ را از روی اپن برمی‌دارم و روی میز میگذارم. اینطوری در حال خوردن نگاه هم می‌کنم. روبروی تخت‌ من دوتا کمد هست و سمت چپ کمد دوتا میز تحریر. سیم اینترنت از زیر میز تحریر شروع می‌شود و تا میزناهارخوری می‌آید. به نظرم این سیم حاصل ازدواج شلنگ و زولبیا است. هم پیچ پیچ‌ها و بی‌انعطافی زولبیا را دارد و هم درازی شلنگ را. کف راهروی کوچکی که بین تخت‌ها و کمد به وجود آمده همیشه در اختیار شولبیا است. صبحانه که تمام می‌شود با همان موسیقی یک ورزشی کوچک هم می‌کنم. روزهایی که ذکریا نیست روتختی‌ای آبی نقش داری که از خوابگاه قبلی آورده‌ام را روی شولبیا می‌اندازم و بعد از یکم بالا و پایین پریدن، چندتا کش و قوس هم روی زمین به خودم می‌دهم. روزهایی که ذکریا باشد برای ورزش‌های جدی به سالن موسیقی خوابگاه می‌روم. بعد از نه تا پیچ خوردن در راهروهای عجیب و غریب خوابگاه به یک اتاق مستطیل شکل دراز که بدون هیچ شایستگی خاصی سالن موسیقی شده میرسم. این ساختمان قدیم خوابگاه راهبه‌ها بوده و فقط چندسالی است که تبدیل به خوابگاه دانشجویی شده. برای همین معماریش پیچ پیچ، مرموز و تاریک است. دوتا میز مستطیل شکل که شبیه میز وسط‌ مبلمان هستند را به هم می‌چسبانم و روی آن ورزش‌های خوابیده انجام می‌دهم. روزهایی هم که ورزشی جدی نداشته باشم به در راه بیرون بردن زباله‌ها کمی بالا و پایین می‌پرم.

وقتی من به این خوابگاه آمدم ذکریا همه زباله‌ها را در یک سطل میریخت. ولی در فلورانس قاعدتا باید زباله‌ها در خانه تفکیک شده و در سطل‌های مجزای توی خیابان ریخته شوند. دوتا سطل آشغال پر از آشغال زیر میزش پیدا کردم. خالیشان کردم و توضیح دادم یکی برای مواد ارگانیک و یکی برای زباله‌های خشک به جز کاغذ است. یک سطل استوانه‌ای که از تور فلزی بود را هم برای کاغذها گذاشتم. توضیحات من درباره تفکیک زباله تنها چیزی بود که توانستم به او به راحتی حالی کنم. ما با هم به زبان ایتالیایی صحبت می‌کنیم. زبانی که زبان مادری هیچکداممان نیست. بدیش این است که خیلی چیزها را نمیفهمیم و خوبیش هم این است که نه می‌توانیم با هم دعوا کنیم و نه تیکه و کنایه به هم بزنیم.

بعد از بیرون بردن زباله‌ها نوبت ظرف‌هاست. از ظرف‌های مشترک خانه استفاده نمی‌کنم و خودم هم ظرف زیادی ندارم. تقریبا از هر چیزی یک عدد. برای همین سریع شسته می‌شوند. بعد از تمام شدن ظرف‌ها نوبت حمام می‌شود. سمت چپ تخت ذکریا، یعنی انتهای اتاق سمت چپ، یک راه پله با پنج پله کوتاه است که به حمام و دستشویی می‌رود. اینجاحمام و دستشویی همیشه با هم هستند. حمام مستطیل شکل است و یک پنجره در ضلع راستش دارد که به حیاط خوابگاه باز می‌شود. انتهای روبروی پنجره روشویی و در انتها، دوش و توالت فرنگی هستند. در دستشویی‌های ایتالیا نسبت به بقیه جاهای اروپا یک چیز اضافه‌تر به نام بیدِت هم هست. بیدت همان کار آفتابه در دستشویی‌های ایرانی را می‌کند. یک کاسه مثل کاسه توالت است که یک شیرآب دارد و برای شستشو استفاده می‌شود. حمام‌های اروپا کلا راه آب ندارند. و اگر موقع استحمام آب از فضای دوش بیرون بریزد، باید با طی نخی آن را جمع کرد. این نبودن راه آب از دو موردی است که در هفته‌های اول تمام ایرانی‌ها را اذیت می‌کند. دیگری هم که نگفته پیداست؛ توالت فرنگی، دستمال کاغذی و بیدت. از راه دور مسئله پیش پا افتاده‌ای به نظر می‌رسد ولی دستشویی یکی از درگیری‌های مهم همه در بدو ورود به دنیای غربی است.

صدای موسیقی به خوبی داخل حمام شنیده نمی‌شود. بخش‌هایی که شنیده نمی‌شود را از حفظ با خودم زمزمه می‌کنم. گاهی هم لپ‌تاپ را خاموش می‌کنم و داخل خود حمام موبایلم را ولی می‌کنم. وقتی دوش می‌گیرم در شیشه‌ای دورش را می‌بندم که آب بیرون نریزد. ولی به هر حال  زمین کمی خیس می‌شود و باید با طی نخی خشکش کنم. نصف لباس‌هایم را در حمام می‌پوشم. بیرون می‌روم و روی تخت می‌نشینم تا خوب خشک شوم. مراسم صبحگاهی کم کم به پایان می‌رسد و باید وسایلم را برای سرکار رفتن جمع و جور کنم.

  • علی مراد
  • ۰
  • ۰


تست سلامت زندگی.

در نوشته قبلی قرار شد که از روزمره‌ام بگویم و درون و بیرونِ صبح تا شبِ زندگی به عنوان یک دانشجوی مهاجر سال اولی، را با جزئیات تصویر کنم.

زنگ صبحگاهی گوشی من روی هفت و نیم صبح تنظیم است و تقریبا همیشه چیزی بین هفت و هشت و نیم صبح بیدار می‌شوم. هر چند وقت یکبار که این ساعت بیداری کاری معمولی می‌شود، ساعت را پنج دقیقه عقب می‌برم. البته وقتی هم ببینم خیلی سخت بیدار می‌شوم یا چند روز پشت سر هم خواب بمانم، علاوه بر اینکه زنگ را کمی دیرتر تنظیم می‌کنم، به این فکر می‌کنم که چرا دیر بیدار می‌شوم و به جای به زور صبح زود بیدار شدن، اسباب و علل کار را بررسی و اصلاح می‌کنم تا خود به خود دوباره زود بیدار شوم. مثلا امروز صبح ساعت نه از خواب بیدار شدم. چرا؟ چون دیشب دیر خوابیدم. چرا دیشب دیر خوابیدم؟ چون دیروز ساز نزده بودم و احساس می‌کردم امروز هنوز نباید تمام شود. و با ور رفتن به گوشی از خوابیدن فرار می‌کردم. این بازی عقب و جلو بردن ساعت را چند وقتی است شروع کرده‌ام و امیدوارم بتوانم روزی شش صبح، سرحال بیدار باشم.

اساسا ساعت خواب و بیداری برای من بسیار مهم هستند. نه فقط برای اینکه که صبح‌ها راندمان کاری بالاتر است و اگر صبح زود بیدار شوم در طول روز حس بهتری دارم‌ و شب‌ها هم با دیرخوابی فقط وقت تلف می‌کنم و موجب می‌شوم فردا کسل‌تر باشم و همه حرف‌هایی که شما هم می‌دانید. بلکه اهمیت اصلی ساعت خواب برای من «نشانه» بودن آن است. زمان، میزان و کیفیت خواب برای من نشانه‌ای از سلامت روان و زندگی سالم هستند. شب‌هایی که دلم نمی‌خواهد بخوابم و با سرگرم کردن خودم به چیزهای مختلف از خوابیدن فرار می‌کنم، از خودم می‌پرسم چرا دوست ندارم امروز تمام شود؟ مگر کاری باید می‌کردم که نکرده‌ام؟ یا روزهایی که از رختخواب نمی‌خواهم بیرون بیایم از خودم می‌پرسم چرا انگیزه‌ای برای زندگی ندارم؟ شاید کارهایی که می‌کنم آن‌هایی که باید نیستند. شاید بهتر باشد زندگی را طوری تغییر بدم که برای من مناسبتر از رختخواب باشد. ولی زمان‌هایی که اوضاع خواب خوب است خیالم راحت است که دست کم مشکلاتی که خودشان را در خواب نشان می‌دهند در من و زندگی‌ام وجود ندارند. در یک سال اخیر، این نقب زدن به ریشه‌ها برای اصلاح خواب منشا برکات زیادی برای من بوده است. چند فعالیت‌های روزانه‌ام را تغییر دادم و بسیاری از مشکلات ذهنی و جسمی خودم را شناسایی کردم.

علاوه بر خواب، از این دست نشانه‌ها باز هم در زندگی من پیدا می‌شود. مثلا آخر هفته‌هایی که بچه‌ها به من شراب تعارف می‌کنند،‌ میل به نوشیدن بیش از یک لیوان را «نشانه» می‌دانم. یا گهگاهی که از جلوی بسته سیگار توی طاقچه رد می‌شوم، میلم به کشیدن سیگار برایم یک نشانه است. البته هنوز موفق نشده‌ام دقیقا بفهمم هرکدام نشانه چه چیزی است و بعد از هر اخطار به آرامی سعی می‌کنم نشانه را شروعی برای کندوکاو و نقب زدن در خودم بدانم و با آرامش مشکلات را برطرف کنم. وقتی احساس سلامت می‌کنم که بدون هیچ اجبار و ممنوعیت بیرونی، بدون هیچ سرکوب احساسات و ممنوعیتی توسط خودم، میل به هیچگونه تخدیر یا فرار از واقعیت در خودم حس نکنم.

برای همین نشانه‌ای دیدن ساعت بیداری، تغییر آن از یازده به هشت شش ماه طول کشید. راه حل ساده این بود که سعی کنم معلول را، فرآورده را مستقیما تغییر بدم. یعنی با تنظیم یک ساعت و گذاشتن یک پارچ آب بالای سرم، خودم را مجبور کنم زود بیدار شوم. در اینصورت عوامل به وجود آورنده یا همان علت‌ها سر جایشان باقی می‌ماندند و من درگیر یک کشمکش هر روزه با آن‌ها می‌شدم. ولی با پرداختن به ریشه‌ها دیگر خود به خود از خواب بیدار می‌شوم و شب‌ها هم دلم می‌خواهد زود به رخت‌خواب بروم. با دیگر عادت‌های مثبت و منفی زندگی‌ام هم همینکار را می‌کنم. مثلا اگر سیگاری بودم برنامه‌ای می‌ریختم که بعد از یک سال خود به خود دیگر سیگار نکشم. یا الان که تصمیم گرفته‌ام ورزش کنم، چند وقتی طول کشید تا خود به خود به میزان کافی ورزش کنم و الان علت‌های ورزش نکردن به میزان کافی در زندگی‌ام غایب و انگیزه‌های ورزش کردن به میزان کافی حاضر هستند. بررسی علت‌هایی که برای هر رفتار مطلوب یا نامطلوب کشف کرده‌ام، به جز خودم چندان به کار کسی نمی‌آید ولی برای مثال می‌توانم بگویم که ورزش نکردن من ریشه در تربیت بدن‌ستیز دوران نوجوانی‌ام داشت. سنتی مذهبی/عرفانی که بدن را پست و حقیر و غیرقابل اعتنا شمرده و بهتر می‌داند به جای پرداختن به قوای جسمی، وقتمان را صرف قوای ذهنی/روانی کنیم. البته که من عقایدی چنین رادیکال نداشتم. ولی بازهم در اعماق وجودم بین ده دقیقه ورزش و ده دقیقه مطالعه، دومی را انتخاب می‌کردم. علاوه بر این هیچ انگیزه جنسی هم در ورزش کردن نداشتم. یعنی تصمیم داشتم برای جذابیت فقط روی ویژگی‌های غیرظاهری‌ام حساب کنم. ولی این باور هم تغییر کرد و انگیزه کافی برای ورزش در من به وجود آمد. حاصل اینکه از بیست و یک روز اخیر، نوزده روزش را ورزش کرده‌ام.

  • علی مراد
  • ۰
  • ۰

چند روز پیش  سارا که  دانشجوی جامعه شناسی است، از من خواست کمی درباره مهاجرت صحبت کنیم و ایده هایم را با او در میان بگذارم. گفت که با فوت مریم میرزاخانی مهاجرت و مسائل پیرامونش به موضوعی داغ در فضای فرهنگی ایران تبدیل شده است و او هم می‌خواهد با الهام از نظرات من یادداشتی در این باره بنویسد. اولین تلاشم را به صورت یک فایل صوتی که شامل نکاتی پراکنده درباره مهاجرت بودند برایش فرستادم.

اولین نکته این بود که وقتی مهاجرت می‌کنیم، چندین کار همزمان انجام می‌دهیم. من با مهاجرت از خانواده دور شدم، استقلال نسبی مالی پیدا کردم، از ایران بیرون آمدم، زندگی در یک کشور اروپایی را شروع کردم، رشته دانشگاهی ام را عوض کردم، زمان تنهایی‌ام چند برابر شد و خیلی اتفاقات دیگر که زیر لوای مهاجرت اتفاق افتادند. با دیدن این اجزاء و مرکب دانستن مهاجرت، صبحت کردن از یک تجربه کلی به عنوان مهاجرت سخت می‌شود و بهتر است از تک تک این اجزا حرف زد و آن‌ها را بررسی کرد. و همچنین به جای اینکه تمام اتفاقاتی که در زندگی من یا هر مهاجر دیگری می‌افتد را به زندگی در اروپا ربط دهیم، ببینیم علت هر اتفاق چه چیزی بوده است. من اگر در ایران رشته دانشگاهی‌ام را عوض می‌کردم بسیاری از اتفاقاتی که در ایتالیا برایم افتاد در ایران هم می‌افتاد. همیچنین اگر از خانواده‌ام دور می‌شدم. یا به شهری مانند سنندج می‌رفتم که مردم کمتر فارسی حرف می‌زنند.

نکته دوم درباره مفاهیم شکل گرفته پیرامون مهاجرت در فضای فارسی زبان بود. مفاهیمی مثل «فرار مغز‌ها» یا «خارج». گاهی فراموش می‌کنیم که این مفاهیم چالش‌پذیر هستند و به پدیده‌ها به اشکال دیگری هم می‌توان نگاه کرد. برای مثال فکر می‌کنید اروپایی‌ها هم به مهاجرت یک متخصص به آمریکا «فرار مغزها» می‌گویند؟ این گونه مفاهیم و عبارات از یک سری پیش فرض ناشی می‌شوند و همان پیش‌فرض‌ها را در ذهن‌های دیگر بازتولید می‌کنند. مثلا این پیش‌فرض که افراد با تحصیلات بالایی که از ایران می‌روند، «فرار» می‌کنند. ولی الزاما این پیش‌فرض‌ها درست نیستند و دوباره درباره آن‌ها فکر کرد.

نکته سوم من انتقادی اولیه به حرف‌هایی از این دست بود که: «چرا کسی مانند مریم میرزاخانی نباید در یکی از دانشگاه‌های ایران فعالیت کند؟» سوال من این است که چرا مریم میرزاخانی باید در دانشگاهی در ایران فعالیت می‌کرد؟ آیا اینکار برای او سودی داشت؟ آیا اینکار برای جامعه ایران سودی داشت؟ آیا تولید مقاله علمی در بالاترین و تخصصی‌ترین (و شاید به درد نخورترین) سطوح ریاضیات از اولویت‌های پژوهشی جامعه ماست؟ آیا سوالی که در آن مقاله به آن پاسخ داده می‌شود، سوال کارگری است که دانشگاه از راه مالیات‌های او اداره می‌شود؟ بهتر نیست فعالیت پژوهشی برای پاسخ دادن به یک مسئله در همان جامعه‌ای انجام شود که مسئله از آن برخواسته؟ آیا ماموریت دانشگاه ایرانی، گسترش مرزهای دانش است؟ حرف من در آن فایل این بود که مطلوب بودن فعالیت آکادمیک فردی مثل مریم میرزاخانی در ایران بیشتر از چیزی که معمولا به نظر می‌رسد چالش‌پذیر است.

سارا با ایده‌های من موافقت کرد و گفت مهاجرت یکی از بهترین مسائلی است که من می‌توانم درباره آن حرف بزنم. ولی حرف‌هایی که زده‌ام بیشتر کلی گویی‌هایی بی‌فایده بوده‌اند و بهتر است دوربین را به سمت زندگی خودم چرخانده و از زندگی خودم، از تجربیات کوچک و بزرگ و از اتفاق روزمره‌ام بگویم. کاری کنم که بفهمد من به عنوان دانشجویی که تازه از ایران رفته است از صبح که بیدار می‌شوم تا وقتی که بخوابم چکار میکنم. به قول خودش: «ما رو به زیست مشارکتی دعوت کن.»

این سلسله از نوشته‌ها دعوتی از شماست برای زیست مشارکتی با من. جواب به این سوال که «دقیقا اونجا چه غلطی میکنی؟»

آدرس کانال تلگرام

  • علی مراد