تأملات

وبلاگ شخصی علی مراد

تأملات

وبلاگ شخصی علی مراد

۳۹ مطلب با موضوع «تأملات» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

وقتی که فیسبوک آمد خیلی از وبلاگ نویس ها به فیسبوک مهاجرت کردند. بعضی هم سر این دوراهی، وبلاگشان را ترک نکردند. آن روزها من وبلاگ نداشتم و سر هیچ دوراهی نبودم. ولی با این حال همان روزها هم به ویژگی‌ها و کاربردهای این دو و البته رسانه‌های دیگر فکر می‌کردم. به این فکر می‌کردم در هرکدام هر کاری که بخواهیم را می‌توانیم انجام دهیم یا بهتر است از هر کدام برای همان منظوری که طراحی شده‌اند  استفاده کنیم؟

ولی این روزها من هم با شروع ضبط پادکست سر یک دوراهی قرار گرفته‌ام. دوراهی وبلاگ-پادکست. وقتی چیزی به ذهنم میرسد، انتخاب بین وبلاگ و پادکست کار سختی است. حتی گاهی این دوراهی، چند راهی می‌شود. نوشتن در فیسبوک یا اینستاگرام، نگه داشتن ایده برای نوشتن یک کتاب در آینده، مطرح کردن به طور شفاهی با یک دوست، نوشتن در دفترچه یادداشت‌های روزانه، نوشتن در دفترچه ایده‌ها و یا کنارگذاشتن و هیچ کاری نکردن. برای راحت‌تر شدن انتخاب بین این ابزارها، چه به عنوان نویسنده و چه خواننده، توجه به ویژگی‌های آن‌ها و شناخت تفاوت‌هایشان می‌تواند سودمند باشد.

هرکدام از این رسانه یا قالب‌ها از جنبه‌های مختلف با دیگری متفاوت است. اولین تفاوت، طول مطلب است. هر رسانه به دو صورت طول مطلب را محدود می‌کند. یکی به لحاظ فنی، مانند توییتر که بیش از تعداد مشخصی کاراکتر اجازه نوشتن نمی‌دهد، و یکی از لحاظ حوصله مخاطب. مثلا با اینکه در فیسبوک می‌توان مطلب ۳۰۰ کاراکتری هم نوشت، ولی مخاطب فیسبوک، با توجه به حجم، تنوع و نوع عرضه  اطلاعات، حوصله خواندن این حجم از مطلب را ندارد و بهتر است برای چنین تفصیلی از وبلاگ استفاده کرد. در بین قالب‌هایی که من می‌شناسم، تویییتر کوتاه ترین و کتاب بلندترین است. چه از لحاظ امکان فنی نوشتن و چه از لحاظ حوصله مخاطب.  فیسبوک و وبلاگ هم بین این دو هستند. اینستاگرام درست است که قابلیت نوشتن دارد، ولی فضا طوری طراحی شده که خواندن چیزی طولانی‌تر از یک کپشن کوتاه برای یک عکس، کاری غیرعادی و از حوصله خارج است. پادکست می‌تواند با موسیقی ترکیب شده و متن‌هایش به کوتاهی توییتر باشد، می‌تواند هم یک کتاب صوتی با طول یک کتاب واقعی باشد.

علاوه بر طول محتوا، تفاوت دیگر در میزان ماندگاری مطلب است. بعضی رسانه‌ها برای حرف‌های زمانمند‌تر مناسب اند. مثل روزنامه. و بعضی برای حرف‌های کمتر وابسته به زمان مثل کتاب. مجله هم چیزی در این میان است. در بین رسانه‌های جدید، توییتر چیزی شبیه روزنامه است. شاید حتی از آن هم زودتر منقضی شود. فیسبوک شاید چیزی شبیه مجله باشد و وبلاگ به خاطر قابلیت کلید واژه گذاشتن، آرشیوبندی و جستجو، عمرش بیشتر از دیگر دوستانش است. یکی از سوال‌هایی که هنگام نوشتن یک مطلب می‌توان پرسید این است که این نوشته تا کی خواندنی است؟ تا همین امشب، این ماه، یا تا ده سال آینده؟ و با توجه به این جواب قالب را انتخاب کرد.

بعضی قالب‌ها برای نوشته‌های شخصی تر و بعضی برای نوشته‌های غیرشخصی‌تر مناسب‌ند. و انتخاب یک قالب، می‌تواند در پیشگیری از قضاوت‌های منفی به ما کمک کند. مثلا یادداشت‌های روزانه من در صورتی که به صورت کتاب‌ چاپ شوند، بازخورد منفی بیشتری نسبت به زمانی که در فیسبوک نوشته شوند می‌گیرند. و البته شاید بعد از دفترچه شخصی که کسی نمی‌خواند، وبلاگ برای چنین نوشته‌ بهترین جا باشد.

نکته دیگری که در انتخاب رسانه باید به آن دقت کرد، نقش فرم در شکل‌گیری محتواست. کمتر پیش می‌آید که چیزی بنویسیم و بعد فکر کنیم کجا منتشرش کنیم. نوشته‌ها و ایده ها با توجه به جایی که قرار است منتشر شوند شکل می‌گیرند. قطعا اگر موضوع این مطلب، برای انتشار در پادکست نوشته، یا بداهه گویی می‌شد چیزی به کل متفاوت با چیزی که در حال خواندنش هستید به دست می‌آمد.

کتاب به خودی خود انواع مختلفی دارد. مثلا تکست بوک، هندبوک و کتاب‌های درآمد، که هرکدام داستان خود را دارند. یعنی هر کدام به لحاظ طول، به لحاظ عمر و جهات دیگر با هم متفاوت اند. ولی مقایسه انواع کتاب بحث دیگری است و در این نوشته من کتاب را به طور کلی با رسانه‌های مجازی مقایسه کرده‌ام. امیدوارم بتوانم در نوشته‌ای دیگر به بررسی انواع کتاب و کاربرد هر کدام بپردازم.

مطالب مرتبط بعدی:


چند نوع کتاب داریم و برای چه کاری چه نوع کتابی مناسب تر است؟


چگونه فلسفه بخوانیم؟

نوشته توصیفی(پیشینی) چیست، نوشته تجویزی(پسینی) چیست؟

بررسی عملی تفاوت‌های یک پست وبلاگ پادکست شده و یک پادکست بازنویسی شده.

اغراض «چه مطلبی برای کجا مناسب است»

هر رسانه با مغز ما چه می‌کند.

آیا هر چیزی که کمتر وابسته به زمان باشد بهتر است؟

  • علی مراد
  • ۰
  • ۰

تفکر بسته ای

در پست قبل درباره این نوشتم که آیا مهاجرت «یک» پدیده است؟ در اینجا میخواهم درباره نوعی از تفکر حرف بزنم که چیزهایی که یک چیز نیستند را یک چیز در نظر میگیرد. نام این پدیده را «تفکر بسته ای» گذاشته ام. مثل وقتی که دو چیزی که با هم فرق دارند را توی یک کارتن بسته بندی میکنیم و رویش یک برچسب میزنیم. در مثال قبل «مهاجرت» یک کارتن بود که پدیده های مختلفی از جمله دوری از خانواده و تنها زندگی کردن را درونش میگذاریم و به جای فکر کردن به تک تک چیزهای داخل این بسته، به کل بسته به عنوان یک پدیده فکر میکنیم.

مثال دیگر در این مورد کارتنی به نام اسلام است. اسلام کارتنی است که ما خیلی چیزها را در درونش گذاشته ایم و بسیار پیش می آید که صفتی که مربوط به یکی از چیزهای داخل این کارتن است را به چیزهای دیگر هم ربط میدهیم. مثلا یکی از چیزهای درون بسته اسلام، اسلام صدر اسلام است. یعنی هرچه در قرآن است و هر چه یقین داریم خود پیامبر یا دیگر اولیای دین گفته اند. یکی دیگر از چیزهای داخل این کارتن معارف تولید شده توسط مسلمانان بر پایه قرآن و سنت است. فقه اسلامی، فلسفه اسلامی، عرفان اسلامی و کلام اسلامی از این دسته هستند. حالا اگر من نشان بدهم کلام پیامبر یعنی اسلام، حق است(درست و از طرف خدا است) و از طرفی بگویم حکم اعدام اسرار کننده بر روزه خواری دستور خداست، دچار خطای تفکر بسته ای شده ام. یعنی فکر کرده ام این دو پدیده که در یک کارتن قرار گرفته اند واقعا یک چیز هستند.
خیلی چیزها هستند که با کلمه اسلام از آن ها یاد میکنیم. آداب و رسوم و مراسم های یک جامعه مسلمان از این دست اند. مثل مراسم های عزاداری که مراسم اسلامی نامیده میشوند. یا همان طور که گفتم فقه، کلام، فلسفه و عرفان اسلامی. من در این نوشته قصد احصاء(شمارش) تمام پدیده ایی که ذیل کلمه اسلام طبقه بندی شده اند ندارم. فقط میخواهم بگویم این ها هر کدام یک چیز است و نباید با هم قاطی بشوند. *

عدم توجه به اینکه ما چندین پدیده را ذیل یک مفهوم(همان کارتن) طبقه بندی میکنیم، مشکلات زیادی به بار می آورد. مثلا خودتان میتوانید اشکال این سوال را بفهمید: «تو چه مسلمونی هستی که هیئت میری ولی خالکوبی هم داری؟» حرام بودن خالکوبی مال یک گوشه این کارتن است(فقه) و هیئت رفتن مال یک گوشه دیگر(مراسم اجتماعی جامعه مسلمانان). یا این سوال: « تو چرا قرآن میخونی ولی نماز نمیخونی؟» در ذهن شما همه ی این چیز ها به هم بسته شده ولی در ذهن او نه.

مثال دیگرم برای پدیده تفکر بسته ای، «طب سنتی» است. طب سنتی یک کارتن است که دست کم شامل این پدیده ها است.
منشا تولید دارو: طب سنتی از گیاهان و مواد طبیعی برای تولید دارو استفاده میکند. ولی این همه طب سنتی نیست. یعنی هر جا با گیاه دارو درست کردیم کاملا وارد حوزه طب سنتی نشده ایم. و اگر بفهمیم استفاده از گیاه برای منشا دارو درست است، نیاز نیست به طب سنتی روی بیاوریم.

شناخت بدن انسان: در طب سنتی به نوع خاصی بدن انسان را میشناسند و برای توصیف آن از مفاهیمی مثل خون، صفرا و ... به جای مفاهیم جدید هورمون، پروتئین و ... استفاده میکنند. این نوع از شناخت بدن هم فقط یک بخشی از بسته طب سنتی است. اگر نشان دهیم این نوع شناخت از بدن اشتباه است به این معنی است که کل بسته اشتباه است؟ نه. آیا برای تهیه دارو از گیاهان، الزاما باید بدن انسان را به صورت چهار عنصر درک کنیم؟ باز هم نه.

روش شناسی: در علوم تجربی جدید برای اینکه به این نتیجه برسند که فلان دارو برای درمان فلان بیماری خوب است، از روش های تجربی استفاده میکنند. مثلا دارویی را به یک گروه بیمار میدهند و نتایجش را بررسی میکنند.( البته نه به این سادگی.) ولی در طب سنتی از این روش استفاده نمیشود. اگر بپرسید چرا پنتوپرازول برای درمان زخم معده خوب است، تعدادی آزمایش بر روی بیماران به علاوه ساز و کار شیمیایی عملکرد دارو را به شما خواهند گفت. یعنی به صورت تجربی، با آزمایش کنترل شده، رفته اند و دیده اند این دارو برای این بیماری مفید است. ولی اگر از یک  عطار بپرسید چرا قدومه چاق کننده است، یا میگوید چون ابن سینا گفته یا استدلالی پیشینی برای شما می آورد. مثلا میگوید طبع قلان است و با فلان ساز و کار موجب چاقی میشود. کسی رفته است ببیند «واقعا» قدومه چاق میکند؟ نه.

نوع بروزرسانی دانش: در بین عطار ها هنوز میشود به کتاب ابن سینا در خیلی سال پیش ارجاع داد. ولی در مقالات پژوهشی در حوزه پزشکی نمیتوانید به مقاله کمی سال پیش هم ارجاع بدهید.

و در آخر بدون هیچ توضیحی، کل نگر بودن طب.

به عنوان مشق شب میتوانید پدیده ازدواج را کمی تحلیل کنید. ببینید از چه اجزایی تشکیل شده و آیا همه آن ها طوری به هم «بسته» شده اند که نمیتوانند جدا شوند؟ شاید ازدواج در واقع چند پدیده باشد. شاید خیلی وقت ها خوب یا بد بودن یکی از این پدیده ها را اشتباها به بقیه تعمیم داده ایم.

---

پی نوشت:

تفکر بسته ای اسمی است که خودم برای یک خطای شناختی انتخاب کرده ام.در این نوشته به این که خطای شناختی چیست، مغالطه چیست و دیگر سوالات فنی کاری نداشته ام . حتی به این که چرا اسمی جدید برای پدیده ای که قبلا اسم داشته هم ندارم. فقط اگر به چنین بحث هایی علاقه دارید میتوانید اینجا و اینجا دنبال کار را جدی و تخصصی تر بگیرید.

---

احتمالا شما هم دو تا لینک بالا  را باز کرده اید و با دیدن حجم مطلب و انگلیسی بودنش بی خیال قضیه شده اید. اگر از این وضعیت راضی نیستید کتاب «اینترنت با مغز ما چکار میکند؟» نشر گمان را بخوانید.

مطالب مرتبط بعدی:

تحلیل ازدواج
تحلیل خودارضایی
جمله مقابل درست است؟« فیس بوک هم میشود استفاده مفید کرد و هم مضر.»
آیا کارتن ها در عالم وجود دارند یا ما پدیده ها را کارتن بندی میکنیم؟

---

**بعد از نگارش.
خانم کریمی در کامنتی تذکر داده اند که اسلام مثال خوبی نیست. با ایشان موافقم و اسلام و معانی مختلفش را به روش های بهتری هم میشود مدل کرد.

  • علی مراد
  • ۰
  • ۰

الان دو ماه و پنج روز شده که به بهانه تحصیل به ایتالیا مهاجرت کرده ام. در چند نوشته قصد دارم در این باره بنویسم. در این نوشته به این سوال میپردازم که آیا میتوان تمام تجربه های اخبر من را در ذیل یک مفهوم به نام «مهاجرت از ایران به اروپا» قرار داد؟

تجربه مهاجرت من یک تجربه ساده نیست. یعنی «یک» تجربه نیست. چندین اتفاق است که همزمان افتاده است. اتفاقاتی مثل دوری از خانواده، تنها زندگی کردن، و زندگی در اروپا . فقط یکی از این تجربه ها تجربه زندگی در یک کشور اروپایی است و اگر من هر گونه تجربه مثبت یا منفی را به زندگی در اروپا نسبت بدهم اشتباه بزرگی مرتکب شده ام. چه بسا یکی از تجربه های من در صورت تنها زندگی کردن در یکی از شهرهای ایران هم اتفاق می افتاد. به هر حال به این مسئله آگاهم که مهاجرت من به شهر فلورانس برای مثال شامل بخش های زیر است و هر تجربه مثبت یا منفی من میتواند فقط به یکی یا چند تا از این بخش ها مربوط باشد:
دور شدن از محیط اصفهان. دور شدن از محیط ایران. دور شدن از آدم هایی که من میشناخته ام. زندگی نکردن با خانواده. تنها زندگی کردن. زندگی در جایی که زبان مادری تکلم نمیشود. زندگی به عنوان یک خارجی. زندگی در اروپا. زندگی در ایتالیا. زندگی در فلورانس. رفت و آمد با آدم های خاص در فلورانس. تمام شدن استرس کارهای مهاجرت. تحصیل در یک دانشگاه اروپایی. تحصیل به زبان خارجی. و شاید چیزهای دیگر.

من هم به سادگی میتوانم برای مهاجرتم فقط دو جزء بیرون آمدن از ایران و وارد شدن به «خارج» را در نظر بگیرم و علت هر اتفاقی را مهاجرت به خارج بدانم. ولی به هیچ وجه چنین کاری نمیکنم. در ادامه میخواهم از تجربیاتم بگویم. هر کدام از این تجربیات علت خاص خود را دارد. فلان تجربه به خاطر زندگی در اروپاست؟ نمیدانم. شاید در آفریقا هم همین طور میشد. به خاطر زندگی در ایتالیاست؟ نمیدانم شاید در نروژ هم همینطور میشد. به خاطر تنها زندگی کردن است؟ نمیدانم شاید با ازدواج یا از هر خانواده دور شدنی هم همینطور میشد. شاید بعضی تجربه های من فقط به خاطر دور شدن از اخبار و رسانه های فارسی زبان است. شاید بعضی چیزها فقط به خاطر نیمه گیاه خوار شدن اجباری ام است.

اگر کسی از من بپرسد خارج رفتن چطور است، بهترین جواب من این خواهد بود که این یک سوال باید به خیلی سوال تبدیل شود.

--

پی نوشت:

*تشکر میکنم از امیرحافظ و خانم نرگس که به من برای نوشتن انگیزه میدهند.

**یک جمله از نوشته به خاطر علاقه به بازگشت به ایران سانسور شد.


مطالب مرتبط بعدی

چرا گیاه خواری؟ چرا نیمه گیاه خواری؟ 

آیا دختران ایتالیایی خوشگل تر از دختران ایران هستند؟

ایرانیان فلورانس چگونه آدم را یاد ایران می اندازند؟

موانع رابطه/ازدواج بین فرهنگی چیست؟

چرا تصمیم بارها شکست خورده ریش گذاشتن بالاخره محقق شد؟

طرز تهیه پیتزای چهار پنیر.

چگونه «جنایت و مکافات» و «ابله» خوانده شدند؟

حکمت جوجه تیغی شوپنهاور و کاربرد آن در زندگی روزانه.

چگونه یک دوست ایمیلی میتواند از هزار دوست واقعی بهتر باشد؟

«تفکر بسته ای» یا یک پدیده فرض کردن چیزها.

«خارج» دقیقا کجاست؟



  • علی مراد
  • ۰
  • ۰

۱. وقتی کارت با آژانس هم حل میشود، ماشین نخر.

۲. وقتی کارت با دوست دختر حل می شود، ازدواج نکن.

۳. اگر کارت با حیوان خانگی حل می شود، بچه دار نشو.

۴. وقتی نیازت در حد ۱۱۰۰ است، آیفون نخر.

۵. برای حرفی که در وبلاگ می شود زد کتاب چاپ نکن.

---

مطالب مرتبط احتمالی بعدی:

چرا ۱ تا ۵؟


  • علی مراد
  • ۱
  • ۰

فیل سفید چیزیست که هزینه های زیادی دارد ولی به هیچ دردی نمیخورد. ولی از طرفی به خاطر بعضی فایده ها(زیبایی فیل) یا هزینه هایی که تا الان برای آن کرده ایم حاضر به رها کردن فیل نیستیم. مثلا گاهی بعد از رویدادهای ورزشی تعدادی فیل سفید باقی می ماند. ورزشگاه هایی بزرگ که فقط برای آن رویداد مفید بوده اند و به جز هزینه های نگهداری هیچ چیزی ندارند.

ریشه ی این اصطلاح به داستانی قدیمی درباره ی پادشاهی برمیگردد که فیل های سفید به دیگر پادشاهان هدیه می داده است. فیل هایی که در نگاه اول موجب شگفتی و لذت فرد هدیه گیرنده بوده اند. ولی بعدا بدون هیچ فایده ای هزینه های زیادی از جمله تهیه روزانه چند تن غذا روی دست صاحبانشان میگذاشته اند. از طرفی هم صاحب فیل قادر به رها کردن فیل نبوده است. هم به خاطر زیبایی فیل و شاید هم به خاطر مسائل سیاسی.

علاوه بر چیز ها بعضی فعالیت های ما در زندگی هم می توانند نوعی فیل سفید باشند. فعالیت های کلی هزینه دارند ولی از طرفی هم نمی توان آن ها را به سادگی رها کرد. همانطور که چیزی ممکن است در جایی فیل سفید باشد و جایی نه، در زندگی هم فعالیتی برای کسی در زمانی می تواند فیل سفید باشد ولی برای دیگری یا زمانی دیگر نه. به نظر من موارد مستعد فیل سفید بودن هستند:
کنکور خواندن، رفت و آمدهای خانوادگی و دوستانه، دانشگاه رفتن و کار کردن. بله کارکردن، حواسم به پول هم هست. ولی برای کسی که آرزویش استادی در نواختن یک ساز است، ارزش پول حاصل از روزانه ۸ ساعت کار کردن با ارزش پهن فیل یکیست. کار کردن می تواند فقط موجب گرفتن وقت، انرژی و توان فکری ما شود. ولی در عوض پول و شان اجتماعی که برای بعضی زندگی ها ارزش پهن دارد به ما بدهد.

فیل سفید نمیگذارد سرمایه های شما در جایی که می خواهید هزینه شود. فیل های سفید مختلف هزینه های خاص خودشان را دارد.زمان، پول، انرژی، آرامش و از همه مهم تر مشغول کردن ظرفیت ذهنی. ذهنی که باید زمان کار بر روی چیزهای مهم تر متمرکز بر آن ها باشد،و علاوه بر آن در زمان فراغت و خواب هم باید ناخودآگاه مشغول رسیدگی به چیزهای مهم تر از فیل سفید باشد.(منظورم از ناخودآگاه و ذهن و... در لینک مشخص می شود.)

دوستی دارم که از پیشرفت نکردن در نوازندگی ویلن شاکی است. فیل بزرگ او دانشگاهی است که تمام ناخودآگاهش را گرفته و توانایی یادگیری اش را فلج کرده است. مغز او در خواب به جای اتصال نورون های نوازندگی به هم، مشغول اتصال نورون های نوشتن مقاله به نورون های مهاجرت است.

فکر کنید در جایی زندگی میکنید که همه یک فیل سفید دارند و داشتن فیل سفید نوعی ارزش است. نوعی نماد تشخص، و با فرهنگ بودن. طبیعتا شما هم در صورت هنجاری زندگی کردن فیلی سفید هدیه خواهید گرفت(اگر نخرید) و هزینه های سرسام آور نگهداری آن را خواهید داشت. به نظر شما اگر کمی خلاف آب شنا کنید و در مقابل داشتن فیل سفید مقاومت کنید، هزینه های نگهداری فیل را در چه راه هایی می توانید هزینه کنید؟ اگر عاشق جوجه رنگی هستید، با پول روزانه چند تن علف فیل چند جوجه رنگی می توانید بخرید؟ قناری چطور؟ روزی یک گل برای کسی که دوستش دارید چطور؟

من چند سالی است که مهم ترین چیزی که می توانست فیل زندگی ام باشد را کشتم. در عوض با پولش کلی جوجه رنگی، قناری و مرغ عشق خریدم. هر موقع با فرد جدیدی آشنا می شوم بخش اعظمی از گفتگوهای اولمان به آفرین، خوش به حالت و به به گفتن درباره جوجه رنگی های من سپری می شود. مثلا اینکه کلی فیلم دیده ام. با کلی موسیقی گوش داده ام. یا به قول دوستی ماهی یک فرغون کتاب میخوانم(البته اگر ظرفیت فرغون ۴ عدد باشد). البته گفتگو به بی فیلی من هم میرسد. ولی من استاد بی فیل زندگی کردن هستم چون دست کم پنج سال بدون مدرک تحصیلی، مدال المپیاد، اختراع ثبت شده، پست دولتی، حقوق ثابت و... زندگی کرده ام و با استادی در اینگونه زندگی می دانم چه جواب هایی بدهم.

شما هم اگر کلی کتاب نخوانده یا آرشیو فیلمی ندیده دارید، یا سال ها کاری را انجام می دهید ولی در آن موفق نیستید، یا همیشه منتظر روزی مانند فارغ التحصیلی یا بازنشتگی هستید تا کارهایی که دوست دارید را شروع کنید،به احتمال زیاد دست کم یک فیل سفید دارید. فیلی که احتمالا جامعه داشتنش را به شما تحمیل کرده و سرمایه های خود را به جای هزینه کردن در جاهایی که دوست دارید به فیل می دهید. فراموش نکنید که زمان، ظرفیت ذهنی، توان فیزیکی و بسیاری سرمایه های ما محدود هستند و برای خرج کردن آن ها در یک مصرف خاص مجبور به چشم پوشی از انتخاب های دیگر هستیم. به بیان دیگر با پول محدود نمی توان هم برای فیل و هم قناری غذا خرید. واقعا بهتر است از کدام چشم پوشی کنیم، فیل یا قناری؟

  • علی مراد
  • ۰
  • ۰

یکی از اعضای خانواده من چند وقت پیش خیارشور درست کرد. خیارشور ها بسیار خوش مزه هستند ولی با طعمی متفاوت با خیارشور های معمولی. این تفاوت مزه به خاطر مقدار سیر داخل شیشه است. در خیارشور های بازاری برای هر شیشه خیارشور یک حبه سیر استفاده میشود ولی شیشه خیارشور ما دست کم پنج عدد سیر دارد. البته این طعم برای من صرفا یک طعم متفاوت است ولی شاید دیگران آن را بدمزه جساب کنند.

یک شیشه خیارشور معمولی مصرف دست بالا چهار روز خانه ماست. ولی خیارشور مذکور دست کم دو هفته است که در یخچال است چون به خاطر طعم خاصش نمیتوان با یک وعده غذایی تعداد زیادی از آن را خورد. از طرف دیگر این چند وقت دلم یک خیارشور معمولی با همان طعم کلاسیکش میخواهد. ولی هر بار که میخواستم بخرم، خیارشور در یخچال نگذاشت رقیبی برایش بیاورم.(شاید هم تصور واکنش درست کننده خیارشور) در حال حاضر خیارشور مذکور هنوز در یخچال است و به طور مجسوسی آمار غذاهای خیارشوری را هم پایین آورده. نه تمام می شود، نه میگذارد خیارشور بخریم و یا حتی با همین خیارشور غذا های خیارشوری را با بسامدی معمولی درست کنیم.

لطفا متن را یکبار دیگر با توجه به عنوانش بخوانید تا دریابید چرا اگر بخواهم مسلمان باشم، ترجیح میدهم در جایی جز ایران زندگی کنم.

  • علی مراد
  • ۰
  • ۰
علاوه بر برداشتن قدم های بزرگ برای بهبود وضع اجتماع مانند فعالیت های کلان سیاسی، قدم های کوچکی هم برای برداشتن وجود دارند. کار های ساده ای در زندگی روزمره که می تواند به بهبود اوضاع کمک کند. برای کم کردن شکاف طبقاتی، یکی از کارهایی که می توان انجام داد، خرید از خرده مالکان است.
در محله ما هایپرمارکت بزرگی به نام هایپر می وجود دارد. در این فروشگاه تعداد بسیار زیادی کارگر ساده کار می کنند. صندوق دار، راهنما، تمیزکار و ... و در کنار این ها یک نفر یا تعداد بسیار کمی مالک.

                                      
من با خرید از هایپر می موجب ادامه پیدا کردن این الگو و تشدید آن می شوم.
علاوه بر هایپر می، تعداد بسیار زیادی سوپر مارکت های کوچک هم در محله ی ما وجود دارد. مغازه هایی که یک مالک مغازه دارند که فروشنده، تمیزکار و... هم هست.

من با خرید از این فروشگاه ها به استمرار این الگو و زیاد نشدن شکاف طبقاتی کمک خواهم کرد.
  • علی مراد
  • ۰
  • ۰

مُطَفِّفِین فکری


وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ ﴿١﴾
الَّذِینَ إِذَا اکْتَالُوا عَلَى النَّاسِ یَسْتَوْفُونَ ﴿٢﴾
وَإِذَا کَالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ ﴿٣﴾
أَلا یَظُنُّ أُولَئِکَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ ﴿٤﴾

واى بر کم ‏فروشان«1»
که چون از مردم پیمانه ستانند تمام ستانند«2»     
و چون براى آنان پیمانه یا وزن کنند به ایشان کم دهند«3»   
مگر آنان گمان نمیدارند که برانگیخته خواهند شد«4» 

کم فروشی فقط مال بازاریان نیست. در هرجایی پیمانه ای را وقتی از مردم میگیرید تمام بگیرید و وقتی برای خودتان است کم بگذارید، کم فروشی کرده اید. کم فروشی می تواند در گفتگو(/تفکر) هم پیش بیاید. من نام چنین عملی را کم فروشی فکری می گذارم. برای مثال فردی که عقاید فعلی خودش را با دلایل بسیار ضعیف قابل دفاع می داند ولی برای سنجش عقایدی به جز عقاید خودش دلایل بسیار محکم می طلبد، مرتکب کم فروشی فکری شده است.
مثالی دیگر برای کم فروشی فکری زمانی است که شما سخن فردی را به خاطر کافی نبودن دلایلش نپذیرید. ولی عقاید غیر مستدل خود را با توجیهاتی مانند «این هم نگرشی دیگر به مسئله است» یا «اختلافات ما در مسائل بنیادین است» موجه جلوه دهید.
  • علی مراد
  • ۱
  • ۰

فقر فرهنگی

فقر فرهنگی یعنی اینکه منی که هشتم گرو نهم است، باید در یک طرح داوطلبانه(خیریه) به کسی درس بدهم که برای اینکه بگویند فلانی، می‌گویند همان که تا اینجاش النگو است. و من می‌گویم من که به النگوهای دختر مردم دقت نمی‌کنم، و می‌گویند چون خیلی زیاد است گفتیم شاید از صدایش فهمیده باشی.

  • علی مراد
  • ۰
  • ۰
فیلم شیار ۱۴۳ را چند ماه پیش دیدم. فیلم بسیار تاثیر گزاری بود. ماجرای چشم انتظاری مادری برای پسر رزمنده‌اش بود. مادری چشم انتظار پسرش ، خبرش، جسدش یا حتی استخوانی کوچک.
روزی که فیلم را دیدم، بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم. فیلم موجب شد احساسات و حال یک مادر مننتظر را بهتر درک کنم. ولی چند روز پیش فهمیدم خیال می‌کردم که حال چنین چشم به راهی را فهمیده ام.
ساعت پنج با یک نفر قرار داشتم. از ساعت چهار ونیم آنجا بودم. تلفنش را جواب نمی داد و تا ساعت شش هم نیامد. خیلی متنطر بودم. با یک حالت تعلیص خاص. حدود ساعت شش بود که از ساختمان زدم بیرون. کمی رفته بودم که تماس گرفت و گفت که خواب مانده است.
 دم در ساختمان یادم به «الفت» افتاد: مادر چشم به راه. من می‌دانستم که بالاخره می آید( و آمد.) و سالم هم می آید و فقط دو ساعت منتظر بودم. چه کشیدی الفت! که نه چند ساعت، که سال ها منتظر بودی،، که منتظر پاره‌ی تنت. نه که بدانی بالاخره می‌آید و سالم هم می‌آید، بلکه دلت آغوش گرمش را می‌خواست ولی به تکه استخوان هایش یا خبر دیدن تکه استخوان هایش هم راضی بودی. چه کشیدی الفت.
  • علی مراد